بخون امشب تا منم بتونم گريه كنم
تا بتونم با تو ، بخونم گريه كنم
مي خوام آتيش بگيرم ، داره سوز ني مياد
دلم از غصه پره ، اون كه رفته كي مياد ؟
نمي دونم كه چي شد ! ، چرا از من رنجيد !!!
جاي اين بي مهري ، كاش منو ميفهميد
نه ، ديگه به روم نيار ، كه چي اومد به سرم
نگو خاطر خواهي چه گلي زد به سرم
يا به ليلا برسون اين دل مجنونو
يا مداوا كن اين ، درد بي درمونو
مردم از زخمايي كه ، خوردم از تنهايي
كمكم كن اي دوست ، مردم از تنهايي
واسه خاطر خدا ، اونو برگردونو
شاد كن خاطر اين ، دل سرگردونو !!!
عيدتون مبارك !
+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 19:45  توسط حمیدرضا
|
امشب شب تولد توست .
من بی تو ، و تو با او ... !!!
تو خندان ، و من نالان و اشک ریزان در کوچه های سرد پائیزی ۲۸ مهرماه .
یک سال و چهار ماه است که زیباترین جملات را برایت کنار می گذارم .
اما امشب همه آن جملات فرار کرده اند .
امشب شبی است که ستاره ای به آسمان زندگیت افزوده می شود .
چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس .
شب تولد تو ستاره ها را به عشق تو شمردم و بی وزن و بی هوا به آسمان نگاه می کنم و با
با چشمانی خیس می گویم : ماه من ، تولدت مبارک !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:9  توسط حمیدرضا
|
به تو تبریک می گم ، که به تو باختمو
زیر پا له کردم ، دل خود ساختمو
به تو تبریک می گم ، که دلم پیش تو بود
که تموم زندگیم ، توی آتیش تو بود
مگه چی خواستم ازت ، به جز عاشق بودن ؟
که چشام برای تو ، آینۀ دق بودن !
بگو چی کم داشتم ، که بریدی از دلم ؟
به کدوم مقصودت ، نرسیدی از دلم ؟
به تو تبریک می گم که بی خودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی !
به تو تبریک می گم گم شدنو
گل گلخونۀ مردم شدنو !
دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست ؟
تو نشون من بده ، دل غمگین اگه هست !
به تو تبریک می گم ، به تسلای دلم
که دل سنگیتو ، بذاری جای دلم
این منم از دنیا مونده و وا مونده
این منم که هرچی داشت ، پای تو سوزونده
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:35  توسط حمیدرضا
|
سلام بچه ها . من بعد از ۱ سال با كلي مشكل و درد سر برگشتم . تا چند وقت ديگه حتما سر به من
بزنيد چون حرفاي جالبي واسه گفتن دارم . من از ۳۱ خرداد ۸۷ به بعد خيلي فرق كردم . نسبت به قبل
داغون ترم شدم . اگه دوست داشتين بيايد ، ضرر نمي كنيد . حداقل حرفام شايد باعث بشه كه
آدماي دو رو ورتونو بهتر بشناسينو به هر كسي اعتماد نكنيد . زيادي پر حرفي كردم .
تا چند روز ديگه آپم بيايد .
مثل هميشه اما نه با طراوت قبل . . .
فعلا !!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:16  توسط حمیدرضا
|
با چشاي بي تفاوت رو به روي من مي شيني
مي گي : هر چي بود ، تموم شد ، نمي خواي منو ببيني
روزاي خوبمون انگار همه از ياد تو رفته
رو به روت گريه نكردن ، نمي دوني كه چه سخته !!!
تو كه جاي من نبودي ، وقتي خنده هاتو ديدم
وقتي آخرين كلامو ، از صداي تو شنيدم
نه ، تو اوني كه مي گفتي : من برات يه عشق تازه ام
فكرشم نكرده بودم اين جوري به تو مي بازم ... !!!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:6  توسط حمیدرضا
|
دوباره چشامو بستم ، تا که خوابتو ببینم
خیلی وقت که به خوابم نمیای ، ای نازنیم
خیلی وقت که تو خوابم ، تو در آغوشم نرفتی
آخ چه ساده تو گذشتی ، از اون حرفایی که گفتی
خیلی وقت که تو خوابم ، رنگ چشماتو ندیدم
حتی تو خیال و خوابم ، حرفی از تو نشنیدم
خیلی ساده تو گذشتی ، رفتی از این روزگارم
بعد تو ، من موندم و دل ، که می گفت : آروم ندارم
کاش یه بار ، برای قلبم ، توی خوابم پا بذاری
بگی یک دروغ ساده ، بگی تنهاش نمی ذاری
می دونم که این یه خوابه ، که حقیقت هم نمی شه
کاش بمیرم و تو این خواب بمونم ، واسه همیشه

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:5  توسط حمیدرضا
|
نگو گذشته از ما ، نگو ازم گذشتی
نگو دلت گرفته ، از اینکه پام نشستی
تقدیرم اینه که ، پیشه من نمونی
نگو باز می تونی ، تو بی من بمونی
تقدیرم اینه که ، بمونم تو قفس
همیشه بمونی ، یه تنها ، یه بی کس
بنویس واسه من ، دلت از چی شکست ؟
واسه چی تو چشات ، رنگه غصه نشست ؟
بنویس واسه من ، دلت از چی بُرید ؟
بگو کی تو چشات ، نقش گریه کشید ؟
بنویس بنویس ، واسه من بنویس
که دلت تنگ شده ، طاقته گریه نیست !

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:51  توسط حمیدرضا
|
نه ، این قرارمون نبود ، تو بی خبر بری
من خسته شم ، که تو بی همسفر بری ؟
نه ، این قرارمون نبود ، من رنگه شب بشم
تو سر سپرده شی ، من جون به لب بشم
باور نمی کنم این تو ، خوده تویی
این تو که از خودش ، بی خود شده تویی
باور نمی کنم عشقه منی هنوز
گاهی به قلبه من ، سر می زنی هنوز
وقتی زندونی تو هوس ، مثله پروازه تو قفس
این رسمه همراهی نشد ، ای همنفس
وقتی قلبت از من جداست ، سرگردونه ، بی همصداست
انگار دستت با دسته من ، نا آشناست
باور نمی کنم این تو ، خوده تویی
این تو که از خودش ، بی خود شده تویی
باور نمی کنم عشقه منی هنوز
گاهی به قلبه من ، سر می زنی هنوز

+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:51  توسط حمیدرضا
|
نذار باور کنم تنهای تنهام ، نمی خوام با کسی غیر از تو باشم
می خوام از خوابی که لحظه اش یه ساله ، برای دیدن روی تو پاشم
اگه تو باشی و دنیا نباشه ، می شه با تو همه دنیا رو حس کرد
همه دنیا بیاد و تو نباشی ، دلم دغ می کنه با این همه درد
******
تمومه زندگیمو زیر و رو کن ، که بی تو دلخوشی هامم گناهه
خودت باش و من و دیوانگی هام ، فقط با تو دل من رو به راهه
بذار باور کنم اینو ، که با عشق ، حقیقت می شه تو افسانه باشه
می شه افسانه ها رو زندگی کرد ، اگه حق با منه دیوانه باشه !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 10:6  توسط حمیدرضا
|
تـــوي تقويم مي نويســـم تـــا بمـــونــه يـــادگــاري
روز تلـــخ عاشقيمـــون گفتي کـــه دوســــم نــداري
مي چکـه قطـــره اشکـــم روي ايـــن جمـــله آخـــــر
حتي ايــن قلم نـــداره ايـــن شکـــــست تلخ و بـــاور
مي گذره مـاهي و سـالي امــا بـــاز پـــر از غروبـــم
هر کي حالمو مي پرسه به دروغ مي گم که خـوبم
نمي خوام کسي بفـهمه بـــا پريدنـــت شکـــستـم
رفتـــي و تنهــــاي تنهـــا بــــا خـــيال تــــو نشستم
توي تقويم مي نويسم رفت اوني که عاشقم کـــرد
ديگه خورشيدي نـــدارم واســــه ايــــن روزاي بـــهتر
ولي تو ، تويي که رفتي حرمت عشق و شـکستـي
روي التـــماس چشــمام چشـــماي نــازت و بستي
تقويم از اسم تـو پــر شد امـــا جـــات خاليه اينجـــا
مـنـــــم و خــــاطــره تــــــو مـــنـــم و قصــــه فــــــردا

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 9:24  توسط حمیدرضا
|